تبلیغات
هرچی تو بخوای!!! - زنده باد تساوی؟!!!!!

نویسنده :یاسی
تاریخ:یکشنبه 9 بهمن 1390-03:56 ب.ظ

زنده باد تساوی؟!!!!!

ما به مردها گفتیم:میخواهیم مثل شما باشیم.مردها گفتند: حالا كه این قدر اصرار میكنید، قبول! وما نفهمیدیم چه شد

 كه مردها ناگهان اینقدر مهربان شدند!!!!!وقتی به خود آمدیم، عین آنها شده بودیم. كیف چرمی یا سامسونت داشتیم و
 
اوراقی كه باید بهش رسیدگی می كردیم ودسته چك و حساب بانكی هایی كه مهم بودند... با ریئس دعوایمان میشد

 واخم وتخم اش را می آوردیم خانه سربچه ها خالی می كردیم. ماشین ما هم خراب می شد، قسط وام های ما هم دیر

 میشد... دیگر با هم مو نمیزدیم.آنها به وعده شان عمل كرده بودند و به ما خوشبختی بی پایان یك مرد را بخشیده

بودند...

پیشنهاد میكنم این متن را تاپایان بخوانید...

همه كارهایمان مثل آنها شده بود فقط، نه!خدای من! سلاح اجدادی كه نسل به نسل به ما رسیده بود، در جیب

هایمان نبود.شمشیر دسته طلا؟تپانچه ماشه نقره ای؟ نه! ما پنبه ای كه با آن سرمردها را می بریدیم، گم كرده

بودیم.همان ارثیه ای كه هر مادری به دخترش می داد وخیالش جمع بود تا این هست، سرمردش سوار است. آن گلوله

 لطیفی كه
قدیمی ها به اش می گفتند عشق، یه جایی توی راه از دستمان افتاده بود. یا اگر به تئوری توطئه معتقد

باشیم،
مردها باسیاست درهای باز، نابودش كرده بودند. حالا ما ومردها روبه رو هم بودیم. در دوئلی ناجوانمردانه.

 ومهارتی كه باآنمردهای تنومند را به زانو درمی آوردیم، در عضله روحمان جاری نبود. سالها بود حسودی شان میشد.

چشم نداشتندببینند فقط ما میتوانیم با ذوقی كودكانه به چیزهای كوچك عشق بورزیم.

بی حساب و كتاب دوست بداریم. درهستی عناصر ریزی بودند كه مردها باچشم مسلح هم نمی دیدند وما می دیدیم.

مادربزرگ من زیبایی زن بودن را می دانست.وقتی زنی از شوهرش از بی ملاحظگی ها ودرشتی های شوهرش

 شكایت داشت، مادربزرگ خیلی آرام میگفت: مرداست دیگر، از مرد بودن مثل عیبی حرف می زد كه قابل برطرف

 شدن نیست.
مادربزرگ می دانست مردها از بخشی از حقایق هستی محروم اند.

مادربزرگ می گفت: كار زن ها با خدا آسونه. مردها از راه سخت باید بروند. راه میان بری كه زنها آدرسش را داشتند ویك راست می رفتند نزدیك خدا. شاید این آدرس را هم همراه سلاح قدیمی ها گم كردیم.

به هرحال، ماالان اینجاییم وداریم از خوشبختی خفه می شویم. رئیس شركت به ما بن فروشگاه داده وما خیلی

 احساس شخصیت می كنیم. ده تا نایلون پراز روغن وشامپو ووایتكس وكنسرو وماكارانی خریده ایم وداریم به زحمت

 نایلونها را می بریم وبا بقیه همكارای شركت كه آنها هم بن داشته اند وخوشبختی، داریم غیبت رئیس كارگزینی را

می كنیم وادای منشی قسمت بایگانی را درمی آوریم وبلند بلند می خندیم وبارهایمان را می كشیم سمت خانه.

چقدر مادربزرگ بدبخت بود كه درآن خانه می شست ومی پخت. حیف كه زنده نماند ببیند ما به چه آزادی شیرینی

 دست یافتیم. ماچقدر رشد كردیم. افتخارآمیز است كه مالان هم راننده اتوبوس هستیم، هم ترشی می اندازیم.

مهندس معدن ایم ومربای انجیرمان هم حرف ندارد. هورا! ما هرروز توانا تر می شویم.

مردها مهارت جمع بستن ما رو خیلی تجلیل میكنند. ما می توانیم همه كار را باهم انجام دهیم. وقتی مردها به زحمت

 بلدند تعادل خودشان را ایستاده توی اتوبوس حفظ كنند، ما بایك دست، دست بچه را میگیریم، بادست دیگر خریدها را،

 گوشی مابین گردن وشانه، كارهای اداره راراست وریس می كنیم. افتخار آمیز است.

دستاورد بزرگی است اینكه مثل هم شده ایم. فقط معلوم نیست به چه دلیل گنگی، یكی مان شب توی رختخواب

 مثل كنده ای چوب راحت می خوابد وآن یكی مدام غلت می زند، چون دست وپایش درد میكنند.چون صورت اشك آلود

 بچه ای می آید پیش چشمش. بچه تا ساعت5مانده توی مهد كودك...همه رفته اند. سریدار مجبور شده بعد ازرفتن

 مربیها او راببرد پیش بچه های خودش. نیمه گمشده، شب ها خواب ندارد. می افتد به جان زن. مرد اماراحت است،

خودش است. نیمه دیگری ندارد. زن گیج وخسته تا صبح بین كسی كه شده وكسی كه بود، دست وپا میزند.

مادربزرگ سنت زده وعقب افتاده من كجا می توانست شكوه پیروزی مدرن را درك كند؟ مابه همه حق و حقوقمان

رسیده ایم.زنده باد تساوی!


منبع:كتاب تابوت صورتی كاری از مؤسسه فرهنگی هنری كاربردی خیبر




نوع مطلب : زنده باد تساوی؟!!!!!